العلامة المجلسي

242

حياة القلوب ( فارسي )

پس جبرئيل آمد وجامهء آن حضرت را دور كرد كه مهر نبوّت ظاهر شد از ميان دو كتف آن حضرت ونوري از آن ساطع گرديد كه خانه روشن شد ، پس راهب از دهشت آن نور به سجده افتاد وچون سر برداشت گفت : تو آنى كه من مىطلبيدم . پس قوم متفرق شدند وآن حضرت با ميسره نزد راهب ماندند ، وأبو جهل خايب وذليل برگشت ، وچون خلوت شد راهب گفت : اى سيد من ! بشارت باد تو را كه حق تعالى گردنهاى سركشان عرب را براي تو ذليل خواهد گردانيد ومالك ساير بلاد خواهى گرديد وبر تو قرآن نازل خواهد شد وتوئى سيد أنام ودين توست اسلام وبتان را خواهى شكست ودينهاى باطل را بر طرف خواهى كرد وآتشخانه‌ها را خاموش خواهى كرد وچليپاها را خواهى شكست ونام تو باقي خواهد ماند تا آخر الزمان ، اى سيد من ! از تو سؤال مىكنم كه تصديق كنى بر ما به أمان جميع رهبانان كه جزيه بگيرى از ايشان در زمان خود . پس راهب به ميسره گفت : خاتون خود را از من سلام برسان وبشارت ده أو را كه ظفر يافته به سيد أنام وخدا نسل اين پيغمبر را از فرزندان أو خواهد گردانيد ونام خير أو تا آخر الزمان باقي خواهد ماند وهمه كس بر أو حسد خواهند برد وبگو به أو كه داخل بهشت نمىشود مگر كسى كه به أو ايمان آورد وتصديق رسالت أو نمايد وبدرستى كه أو اشرف پيغمبران وأفضل ايشان است ، وحذر نما در شام بر أو از يهود كه اعداى اويند تا برگردد بسوى بيت اللّه الحرام . پس حضرت راهب را وداع كرد وبسوى قافله مراجعت نموده روانه شدند به جانب شام ، وچون وارد شام گرديدند أهل شام هجوم آورده متاع أهل قافله را به قيمت اعلا خريدند وحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از متاع خود چيزى نفروخت ، پس أبو جهل گفت كه : خديجة هرگز از اين شومتر تاجرى به سفر نفرستاده بود ، متاعهاى ديگران همه فروخته شد ومتاع أو زمين ماند . چون روز ديگر شد عربان نواحي شام از آمدن قافله خبر شدند وهجوم آوردند وچون متاعي به غير از متاع خديجة نمانده بود حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آن را به اضعاف آنچه ديگران فروخته بودند فروخت ، وأبو جهل بسيار محزون شد ، واز متاع خديجة نماند مگر